![]() |
![]() |
|
|
من كه جز سلام حرفي بلد نيستم .تو بلدي در ميان حروف دردمردي باز مانده از جريان زندگي را رصد كني؟ سلام وشكر جنازه امپراطور هنوز بر شانه زندگي سنگيني ميكند التماس دعا دم افطار اگه حالي بهت دست داد كميل بخوان براي سلامتي خودت و كوتاهي عمر من ديگه خستگي بي تابم كرد بي ابروي عالم شدم حرف هم دواي درد من نيست يه جا براي گريه كردن هم نيست تا چشمم تر ميشه همه ميگن :گناهكار بي آبرو اشك ريا ميريزد من ديگه حق گريه ندارم اما شكر شكر شكر دلم هنوز از آتش رقيه ميسوزد ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 11:47 توسط یاران امپراطور |
|
|
سلام همه چيز از آنجايي شروع ميشود كه تمام ميشود ماجرا از اونجا شروع شد كه امپراطور ژوليس سزار يه غيبت طولاني رو آغاز كرد با يه سلام كه بيشتر بوي خداحافظي ميداد و بعد از يه مدت يه متن توي نظراتم كه: سلام چشمهایت را باز باز کن شاید این این نیست .... يه قسمت هايي از نوشته هاي سزار رو بي كم و كاست ميذارم :
این غربت نیست ؟ این ظلم نیست ؟ این نامردی و بی مرامی و بی معرفتی نیست ؟ ..کاری بکنید ...کاری بکنید ...اجازه ندهید که تاریخ بی رحم خاطره ما را ببلعد
. اینان واقعا ساقه های برنج هستند . نوشته های آنها گاهی به شدت عصبیم میکند. از مفاهیمی حرف میزنند که نمیشناسند و بعد با خودشان دچار سوءتفاهم میشوند . فکر میکنند چون حرفهای بزرگی میزنند ، آدمهای بزرگی هستند ، بنابراین مدام به طول و عرض حرفهایشان اضافه میکنند. تعداد این آدمها خیلی کم است . با آنها مدارا میکنم و یا شاید هم تقیه . اکثرا دوستانم ساده و صمیمی و بدون هیچ ادعائی مینویسند و همین برایم شگفت آور است به نثرها و نوشته هائی برخورده ام که بسیار ساده اند اما از یک شاهکار ادبی هم هیچ چیزی کم ندارند. استعدادها و آدمهای بزرگ در این بلاگستان کم نیستند که شکر خدا منهم افتخار دوستیشان را دارم
من در تو ژرفش و والایش روان خویش می جویم و افشای رازهای درون را، تو در من چه می جویی؟ من در تو آگاهی بر اسرار خویش می یابم و آن آفتاب تابناک که بر سایه های تاریک درونم پرتو می افکند و گرمی و روشنی ام می بخشد. تو در من چه می یابی؟ من در تو در پی سرچشمه سرودها و سکوت هایم ، تو در من در پی چیستی؟ دستم را بگیر و مرا بپذیر با تمام خواهش ها و پویش هایم ...!
من در اینجا و در طی این مدت کم خیلی چیزها بدست آوردم ...دوستانی که نمونه اشان در خارج از این دنیا کیمیا است ...همه شما را دوست دارم ..همه اتان را .
... یادت باشد که من مهم نیستم ...سزار کسی نیست ...اصل اندیشه و تفکر ماست که قبلا هم برایت گفته ام ...میراث من برای تو تنها حس غربتی است که دارم ...اگر بدانی که این روزها و سالی که گذشت چقدر غریب بودم ...اگر بدانی ...از تو میخواهم که تلاش و همتت بر این باشد که این غبار غربت را از تصویر من و دیگران بزدائی ...تکلیف تو روشن است ...ارائه یک تصویر واقعی از رزمندگان و دلیران و قهرمانان این کشور ...خیلیها دارند با بهانه حفظ ارزشهای دفاع مقدس تیشه به ریشه فرهنگ مقدس ترین دوره تاریخی کشورمان میزنند ...از تو میخواهم به سهم خودت در برابر این هجوم ناجوانمردانه مقابله کنی و در راه فرهنگ سازی بسیجی واقعی این مرز و بوم با همه جان و مال و توانت جهاد کنی ... وقتی از گردنه کوزران بعد از مرصاد آمدم تهران تا به امروز بیقرارم .و هر روز که گذشت بیشتر در این شهر احساس غریبه بودن داشتم . باورت باشد که در همین روزهای گذشته وقتی در خیابان قدم میزدم خوب به چشمان مردم نگاه میکردم . دریغ از یک نگاه آشنا . دریغ از یک هوای تازه . چرا اینگونه شد ؟ چه کسی مقصر است ؟
... نمیدانم کتاب شازده کوچولوی اگزوپری را خوانده ای یا نه ؟ چه سوال عبثی ...حتم که تا حالا صدها بار خوانده ای ..بیا یک بار هم که شده به یاد من ژولیس سزار امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی آن را بخوان ...با صدای بلند بخوان ... (از دیروز گاز خردل شنوائی مرا مختل کرده ) ...بلند بخوان و شمرده ..میخواهم چشمهایم را ببندم و گوش کنم و مست شوم ...به این جمله که رسیدی : آنچه اصل است از دیده پنهان است ...مکث کن ...سکوت ...فکر کن ...فکر کن ...فکر کن ...فکر کن ...
هر زمان که عاشق بودم جهانم زیباتر بود . نگاهم شفاف تر و دلم پاک تر . ریسمانی که ما را به دنیا متصل می کند عشق است . قلب زخمی عاشق را خدا دوست دارد . اشگهایش در فراق یار . ناله ها و مویه هایش در دلتنگیهای حسرت خیز . نگاه پریشانش به امتداد غروب تقدیر و همه و همه نزد خداوند عزیز و محترم است . روزهای عاشقی بدانید که جهان مال شماست . خوشا به عشق . خوشا به عاشقی .
( قرار ما این بود ...اگر شهید شدیم هوای دیگران را داشته باشیم ...اگر زخمی شدیم ...هرگز اجازه ندهیم مردم صدای ناله ما بشنوند و دلشان برای ما بسوزد که دلسوزی بر ما حرام است و اگر سالم ماندیم همیشه خدا را شکر کنیم و قدر سلامتیمان را بدانیم ) رنج من از گاز خردلی که در سالیان گذشته در درون من می خرامید و مرا ذوب میکرد نیست . من از مردمم گلایه دارم . مردمی که به خاطرشان زندگی کردم و حالا می میرم . آنها بی معرفتی کردند . حق ما این نبود . حالا که نیستم میتوانم بی ترس از ریا فریاد کنم . اینجا و حالا نگویم کی بگویم ؟ خوشا به مرام و معرفت دشمن که تنها ما را میهمان یک لقمه خردل کرد و رفت . از آنها گلایه ای نیست . روزی که میرفتم . گلریزان بود . مردم گروه گروه در خیابانها به بدرقه ما آمده بودند . اسفند و نقل و شیرینی و اشگ حسرت بدرقه راه ما بود . آن روز یادم هست صدها نفر به نوبت صورت نوجوانی مرا بوسیدند و من با آن بوسه ها به خاکریزها رفتم . دوستان و یارانم نیز اینگونه به جبهه آمده بودند . ایستادیم و جنگیدیم . برای حفظ خاکمان . برای اینکه یک متر از این زمین زیر پای عرب جماعت نباشد . برای اینکه میترسیدیم که ناموس خواهران و مادرانمان به تاراج رود . این کابوس ترسناکی بود . پس ماندیم . بهترین دوستانم رفتند . نمیدانم تا حالا دیده اید کسی که تا جانتان دوستش دارید جلوی چشمتان پرپر شود و برود ؟ تا حالا شده کسی دستتان را بگیرد و لرز مرگ تمام جسمش را بگیرد و تو هم همراه با او بلرزی تا آرام گیرد . تا آرام گیری ؟ اما صبر کردیم . با خودم می گفتم این تکلیف ماست . این تقدیر ماست . اما روزی که بازگشتم . تاکسی که مرا از ترمینال جنوب تا خانه ام آورد 100 تومان بیشتر گرفت . چون می گفت باید ماشینش را ببرد کارواش . گرد و غبار لباس خاکی من را میخواست بشوید !!!
البته من و دیگران به خاطر توجه و قدرشناسی مردم نرفتیم که امروز طلبکار باشیم که تاج به سرمان بگذارند ...نه ..ما وظیف خود را انجام دادیم ...معامله ما با دیگری بود و سودش را هم می بریم ...اما وظیفه دیگران چه میشود ؟ من همه هراسم از مردمی است که چه زود همه چیز را فراموش کرد . فرزندان خود را به وقت نیاز در برابر آتش فرستاد ...و حالا حتی از یادآوری آن روزها هم ابا دارد ...درد من گدائی محبت از مردم نیست ...محبت واقعی از سوی خداست که به اندازه کافی و حتی بیش از ظرفیت به من ارزانی داشته و شاکرم ..من میخواهم بدانم که فرزندان ما چرا اینگونه تلخ با ما برخورد کردند ..من نگران آینده آنانم ..میترسم که مفهوم آدمیت گم شود ...
من این رسانه را دوست دارم به خاطر همه خوبیها و بدیهایش . پر از سوء تفاهم است . پر از اشتباهات و خطاهای انسانی است . اما بهترین دوستانم خوانندگان وبلاگم هستند . اگر من زنده بر نگردم میخواهم این وبلاگ ادامه پیدا کند و مطمئن باش آنقدر به خدا غر و نق میزنم که هر روز اجازه بدهد برای چند دقیقه هم که شده بیایم و وبلاگ دوستانم را بخوانم و لذت ببرم و بعد بروم سراغ کامنتهایم و بخوانم و اگر شد شبها به خواب آنان بروم و جواب کامنتشان را حضوری بدهم . من رابطه ام با این دنیا یه این وسیله همیشه برقرار میشود
تصور اینکه این نوشته آخرین پست من باشد ناراحتم میکند ...دلم میگیرد ...چشمانم نمور میشود ...حالم خراب میشود ...( چند ماه پیش هم شرایط مشابهی پیش آمد ولی از آن جستم ...اما این بار فکر نمیکنم بتوانم فرار کنم )نمیدانم چرا دل نازک شده ام ..به تلنگری میشکنم ...بغض میکنم ...در خود فرو می روم و نگران میشوم ...نمیدانم شاید این چنین مظلومانه و بی هیچ سر و صدائی باید کوله بار سفر ببندم ...دلم شکسته ...به چیزی نیاز دارم که نمیدانم چیست ...ولی هست و میتواند آرامم کند ...شاید دوباره باید ایمانم را مرور کنم ...شاید ریسمانی که مرا به این دنیا وصل کرده جنسش قوی است ...و باعث زجر من میشود ...اما خوشحالم که دارم این حرفها را میزنم ...خدا پدر و مادر این مخترع اینترنت را قرین رحمت و لطف خود قرار دهد ...نمیدانم اگر این وبلاگ نبود من چگونه حجم متراکم این حسهای متناقص را تاب می آوردم ...چه اینکه در دنیای خارج از اینجا که نمیشود اینگونه سخن گفت ...میشود ؟ همین مرا آرام میکند ...آرامش ؟! واژه غریبی است ...آیا من بلاخره آن را تجربه خواهم کرد ...از کجا معلوم که در آن سوی پرده برای من فرش قرمز پهن کرده باشند ؟ راستی چه تضمینی وجود دارد ؟ میترسم آن جا اول بدبختی باشد ...اما نه ...نمیتواند اینگونه باشد ...به هر حال مفهوم کرامت و عدالت و رحمانیت خداوند باید چائی معنا پیدا کند ...مگر نه ؟
... من در زندگی ام کارهای زیادی انجام دادم که میتوانم به آنها ببالم و یا از انجامشان نادم باشم ...سالها درس خواندم ...کار فرهنگی و غیره انجام دادم ...اما بزرگترین کاری که کردم و هرگز از آن پشیمان نمیشوم ...همان حضورم در مهمترین مقطع زمانی تاریخی کشور بود ...سعادتی به ما رو کرد و من توانستم نیک بختی آن را تشخیص دهم و خدای بزرگ بر من منت دارد که در این سفره نشستم ...شکر...شکر...شکر...
امروز من باید یاد بگیرم که تقیه کنم
جمع زيادي از ياران امپراطور اينجا جمع ميشن و دشمنان سزار رسوا خواهند شد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 19:13 توسط یاران امپراطور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 |
|
RSS
|